خاطرات حامدرحیمی پنجکی

حامدرحیمی پنجکی، هستم،مربی کونگ فو،، خاطراتم رو بخون جالبن

خاطره از کودکی

سالهای سال از عمرمون میگذره   دقیقه ثانیه  ساعت  ماه و هفته، تندتند میان و میرن و ما فقط بعضی حوادث و اتفاقات مهمی رو که روی ما تاثیر گذاشتن رو تو ذهنمون میسپاریم و بهشون میگیم خاطره،  هر نگاهی و هر دیدی به اون اتفاق داشته باشی  خاطره ت  ب همون شکل ثبت میشه تو دفتر ذهنت ،  اگر نگاهت ب اتفاقی مثبت باشه  خاطره شیرین. و اگر منفی باشه خاطرت تلخ میشه، این ما و ذهنمون هستیم که به یادبودها وخاطرات شکل میدیم، البته گاهی بعضی خاطرات اولش شیرین هستند اما با گذشت زمان تلخ میشن، این اتفاق زمانی برام افتاد که فهمیدم بقال سر کوچه ی  قدیمیمون چندروز پیش فوت کرده، زمانی که بچه بودیم  بااینکه همیشه پول د...
31 ارديبهشت 1404

خاطره ی اولین روز پسر

اولین تبریکی که بین تمام اعیاد و تمام موارد قابل تبریک، به بنده گفته شد  تولد امام علی علیه السلام و روز مرد بود، که خاطره ی اونروز هرگز از ذهنم پاک شدنی نیست،  اولین شخصی که روز مرد رو بهم تبریک گفت و تو ذهنم اولین تبریک مونده،، معلم پیش دبستانی م  بود، حضور ذهنی از نام اون معلم ندارم  اما شش ساله بودم تو کلاس پیش دبستانی  معلم  بهمون تبریک گفت و  توضیح داد شما بزرگ شدید و باید بشما روز مرد رو تبریک گفت،، همون روز که فکر میکردم مرد شدمو بزرگ شدم  و توان هرکاریو دارم، بعداز کلاس جلوی درب مدرسه  وایستادم و شروع کردم به گیر دادن به سه تا پسر بچه ای که باهم دوست بودن و بامن دشمن بودن ،  کار...
28 ارديبهشت 1404

خاطرات مدرسه(8)

یادش بخیر،، اولین باری که ضربه ی  چرخشی زدم به معلم خانوم کلاس سوممون خانوم فلاح خیر بود،، چهارسال از کار کردن ووشو میگذشت، ضربه ی گردشی رو ی  تمرین میکردیم که ضربه ی واقعا سنگینیه،،یروز سرکلاس  زنگ ورزش بود   بچها ب  خانوم فلاخیرگفتن (   خانوووم،،،،،  حامد رحیمی هم ورزشکاره ) خانوم فلاخیرگفت رحیمی بیا اینجا، منو برد وسط حیاطو ی همکلاسی رو روبروم گذاشت، گفت بزن،، چیزهایی ک بلدیو رو دوستت اجرا کن،، منم چون  گردشی رو داشتم تمرین میکردم ی ضربه ی محکم گردشی زدم به سر دوستم و دیدم دوستم  افتاد و از حال رفت،،، و  بچها همه شروع ب جیغ  و داد کردن، پاشنه ی پای راستم  محکم  خور...
24 ارديبهشت 1404

خاطرات باشگاه 2

چندماه ابتدایی که وارد رشته ی ووشو شده بودم هیچ شناخت و درکی از این رشته نداشتم،،و از همون ابتدای کار از رشته ی ووشو ناخواسته زده شدم و احساس کردم این اون رشته ای نیست که دوستم میگفت و اینجا نمیشه پاهارو صدوهشتاد درجه باز کرد،، میخواستم از ووشو بیام بیرون و دیگه باشگاه نرم که  یاد خانواده میفتادم که  مشوقم بودن و نخواستم دلشون بشکنه،، تو چهارسالی که ووشو کار کردم  دهها مدال طلای مسابقات  رو دریافت کردم و تونستم به بالاترین سطح ووشو برسم، اما همیشه ته دلم با ووشو نبود، تایم تمرینی بعد از  ووشو  کونگ فو   بود و وقتی تمرین ما تموم میشد  کونگ فوکارا شروع ب تمرین میکردن  و منم مینشستم و نگاه میکرد...
23 ارديبهشت 1404

خاطرات باشگاه 1

نزدیک به سی سال کونگ فو   و کیک بوکس و ووشو وبوکس  کار کردم، مربی رزمی شدم، داور رزمی شدم، دهها مدال طلا و به دست آوردم، و رشته ی کونگ فو شده همه وجود من،، اما زمانی که شش سالم بود، یه دوست داشتم که همیشه از عموی خودش که تکواندو کار بود تعریف میکرد و میگفت  پاهاش صدوهشتاد درجه باز میشه و ضربه پاهای قویی داره، من نمیدونستم تکواندو چیه، اونزمان رشتهای رزمی زیاد مطرح نبودن، اونقدر تعریف کرد که منم علاقه مند شدم بدونم چی میگه و از چی حرف میزنه، چندروز بعدش گیر دادنام به خانواده شروع شد که باید منو ببرید اونجایی که عموی دوستم  صدوهشتاد میزنه،، نمیدونستم باشگاهی وجود داره و واسه تمرین ابتدا وارد باشگاه میشن،، خانواده ...
23 ارديبهشت 1404

خاطره از باشگاه

کونگ فو کار میکردم ،حدود پنج  سال تمرین کرده بودم و قرار بود یه مسابقه ی بزرگ از تجمع تمامی رشتها برگزار بشه، من چون علاقه ی بشدت زیادی به رزم و مبارزه داشتم تو وزن خودم اصلا حریفی نداشتم، قرارشد از باشگاهای دیگه بیان  داخل باشگاه ما تمرین کنن برای مسابقات، یه رزمیکار از باشگاه غریبه که وارد باشگاه ما شده بودند  سبک نینجا رو کار میکرد، وقتی وارد باشگاه شد کل کل من و اونی که بیست سال نینجا کار کرده بود شروع شد، سن اون، مدت تمرین اون، همجوره از من بالاتر بود، کل کل ها بجایی رسید که  نینجا کار رفت از استاد رخصت گرفت تا بامن مبارزه کنه و کتکم بزنه تا ثابت کنه نینجا از کونگ فو بهتر و قوی تره،، وارد تاتامی شدیم  شروع ...
22 ارديبهشت 1404

خاطرات مدرسه(8)

چهارم دبستان بودم، معلم   اومد سرکلاس و گفت هفته ی بعدی میریم اردو، فقط برگهایی که بهتون میدم رو ببرید اولیاتون امضا کنن که سه شنبه ی بعدی  کل کلاس بایه اتوبوس بریم قم برای زیارت، از اونجایی که شناخت کافی از خانواده داشتم و میدونستم مخالف اردو رفتن بچها هستن(چون تو اون سالها هرروز خبر میرسید که فلان اتوبوس در حال بردن بچهای مدرسه به اردو واژگون شد چندین نفر جان باختن) من برای اینکه اردو رو برم  برگه ی رضایت رو خودم جای پدرم امضا کردم و مبلغ سیصدتومنی که باید میبردیم هم از کیف مادرم برداشتم و رفتم مدرسه، سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم، اتوبوس خیلی کهنه و قدیمی و پوسیده بود و صدای بلند و گوش خراشی هم داشت، این اتوبوس &n...
19 ارديبهشت 1404

خاطرات مدرسه(7)

دوم راهنمایی بودم  که  نزدیک چهارشنبه سوری  کلی ترقه و مواد منفجره  با خودم  میبردم مدرسه، هم برای فروش هم برای سروصدا کردن و منفجر کردن ترقها که از صدای بلندش لذت میبردیم،جیبهارو میگشتن موقع ورود به مدرسه،، کاپشنم جیب داخلی داشت و کلی ترقه و متعلقات رو از جیب داخلی کاپشن که سوراخ کرده بودم  میریختم پشت کاپشن که بتونم ببرمشون داخل مدرسه،، داخل حیاط مدرسه یه انبار روباز بود که سالهای سال بی استفاده مونده بودو ظاهرا کسی از اون انبار استفاده ای نمیکرد، انبارپایین ساختمون مدرسه بود جوری که انتهای انبار میرسید به ابتدای ورودی ساختمون اصلی ، که یه دربم اونجا داشت که اونم همیشه قفل بود ،،و داخلش کلی بشکه و بطری و جاهای...
19 ارديبهشت 1404

خاطرات مدرسه(6)

متاسفانه تو ایام جوونی درک و آگاهی لازمه  بین اکثر جوونها وجود نداره، منم یکی از اون جوونها بودم که  آگاهی از هیچیز نداشتم و فقط کاروبارم  شیطونی و اذیت کردن بقیه بود اللخصوص  معلم های  بیچاره که از دستم عذاب میکشیدند،  سال سوم راهنمایی، زنگ دوم  یک روزکه عربی داشتیم فکرم کارافتاد که چجوری معلم عربیو اذیت کنم   معلم عربی سختگیر و بدرفتاری داشتیم، از اونجایی که من کل زندگیم شده بود اذیت کردن معلمهای بنده خدا،،، یه مشت پودر گچ رو از پای تخته کلاس ریختم داخل یک کاغذو  اونو پیچیدم،، معلم تو ردیف وسط قدم میزد که کاغذو از پشت انداختم رو سرش، کاغذ گچ باز شدو معلم شوک عجیبی بهش وارد شد، کل وجودش ش...
15 ارديبهشت 1404

خاطرات مدرسه(5)

نزدیک چهارشنبه سوری سال 84 تو مدرسه ترقه و مواد اتش زا میفروختم به بچها، نه بخاطر درامدش، بخاطر علاقه و شلوغ کردن مدرسه، از صدای انفجار تو مدرسه و پریشون شدن معلم ها و ناظم ها  حالم بهتر میشد، شاید یک نوع سادیسم بود،ی سالن بزرگ بود که داخلش چندین کلاس کنارهم بودند،تو یدونه از این کلاسها جلسه ی معلمها بود، دبیرهای سیاه بخت داخل جلسه در حال صحبت بودن درب هم بسته بودند، منی که انبار ترقه بودم متوجه جلسه و درب بسته شدم، تو هم همه و شلوغی مدرسه و بچها،یه کپسولی روشن کردمواز زیر درب کلاس انداختم زیر میز جلسه ی معلمها، چندثانیه بعد صدای مهیب حاصل ازترقه و سالن، باعث شد جیغ و داد بچها صدبرابر بشه، معلمها درب رو باز کردند، چیزی معلوم نبود&n...
14 ارديبهشت 1404